آری عزیزم!
دستانمان را گرفتند بردند به غربی که نه پر از زرق وبرق دنیایی که مملو از خلوصی بود که میشد بی هیچ واسطه ای زرق وبرق نعمت های خدا رادید.ما را غرب زده کردند این آیه های خدا...
هنوز برنگشته دلمان هوایی شده نه گویی کاردل ما از هوایی شدن هم گذشته شرحه شرحه شده...
خوب که فکر میکنم نمیدانم کجا جایش گذاشتم قراویز یا در پیچ وخم های بازی دراز
قلاویزان یا پیش شهدای گمنام در سومار....نه شاید هم نقطه صفر ایثار..
راست میگویی حاج حسین هنوز برنگشته دلمان از این شهر و دانشگاه و کار کوفتی سخت گرفته.. ودر میان این همه دروغ و تظاهر و ریا دلمان برای خلوص حاج حسین و برای اون همه بی ادعایی ویکرنگی تنگ شده...
گویی شهدا در به درمان کرده اند. در به در کوچه پس کوچه های دل
در به در معبری برای رسیدن به حسین....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط ع.خالقي
|
حب الحسین سرالسرار شهداست.
فاین تذهبون؟
اگرصراط مستقیم میجویی
بیا
ازاین مستقیم تر راهی وجودندارد
حب حسین
(شهیدآوینی)
پ ن:بماند!شاید روزی نگاشتیم....
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط ع.خالقي
|
عزیز خوبم!
اینروزها حرفم نمیاد... خوب میفهمم حال کسایی رو که از لاف زدن های بی سروته، از شعارهای بدون شعور، از اعتقادهای بی عمل و از آدمهای نون به نرخ روز خور حالشون بهم میخوره یعنی چی...
خوب شد بهم یاد دادی که انتظار برداشت دست مایه عمل در این دنیا رو باید بگور برد
وگرنه هضم نمک خوردن و نمکدان شکستن برام سختتر از اینها می شد...
راست میگویی عزیز دلم!
که تنفر آمیز است تفسیر به رای کردن از گزارههای دینی و بکار گرفتن انها در جهت مقاصد مقدس مابانه..
آری نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ که به نفع ماست وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ که...
پ.ن: به قول شاعر ما که میگه:
جهد مردان عمل کاری نکرد مرحبا بر همت مردان لاف!
پ.ن۲: هرکسی از ظن خود شد یار من! جون من با ظن مشو تو یار من!
پ ن۳:نور چشم ما فرمودند:
...علم عمل را میخواند اگر پاسخ شنید میماند وگرنه کوچ میکند.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط ع.خالقي
|
چقد خنده داره....و بیشتر ازهمه...
میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست ولیکن در نمیگیرد
پ.ن:امام صادق (ع): کسی که برای ظالم عذر تراشی کند، خداوند بر او کسی را مسلّط کند که به او ظلم کند. دعایش را مستجاب نمی کند و اگر زیر بار ظلم برود، خداوند برای این ظلم اجری قرار نمی دهد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط ع.خالقي
|
قل یل عبادی الذین اسرفوا علی النفسهم
لاتقنطوا من رحمهء الله ان الله یغفرالذنوب جمیعاانه هوالغفور الرحیم
پ.ن:خدا من چگونه تجلی این آیه باشم؟
پ.ن:امپراتور حرف دل ما رواینطور میگه:
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
بی توهرلحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
پ.ن:خانمم!
اومدم بگم دلم خونه...دیدم دل شما....
این روزها دینداری ما بوی تعفن میده...
به زبان بلند میگوییم بسم الله الرحمن الرحیم
در دل حک میکنیم بسم الشیطان العزیزالقهار
نیت میکنیم چند صباحی هدف مقدس را گز کنیم وسایلی نامقدس برایش تهیه میکنیم
خانمم!
این روزها کارهای مابوی گند توجیه میدهد نه بوی یقین.
باورکن!
بخدا حجاب تو را داریم شاید گاهی پوشیده تر فقط حرمتت راپاس نمیداریم.
خانم دلم!
این روزها دردهای دل من سنگ را آب میکند
مگر آنها که دلشان نه سنگ که سختتر از آن شده...چون گاهی از دل سنگ آب میچکد
اما از دل آنها هرگز..
پ.ن:ثم قست قلوبکم من بعدذلک فهی کالحجاره او اشدقسوه...(۷۴بقره)
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط ع.خالقي
|
گاهی احساس های آدمی بهانه میگیرد...
بهانه هایی زودرنج تر از بهانه!
مثل این روزهای دخترک
مانده ام!
به او چه بگویم که باور کند
زودتر ازآنچه تصور میکند رفتنی ست
وباز
دخترک می ماند و تنهایی های همیشه دلش...
پ. ن:دلم برای پرنده های بی بال نقاشی هام تنگ شده...
پ.ن:گر نگاهی به ما کند زهرا(س)
دردها را دوا کند زهرا(س)
+ نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط ع.خالقي
|
خداوندا!
برای دوستانم دعا میکنم
که در این روزباقی مانده به آخر سال
دلشان روچنان در جویبار زلال رحمتت شستشو دهی که
هر کجا تردیدی هست ایمان
هرکجا زخمی هست مرهم
هر کجا نومیدی هست امید
و
هر کجانفرتی هست عشق جای آن را فراگیرد.
پ.ن:پیشاپیش سال نو مبارک
پ.ن:دعا یادتون نره!خسیس نباشیدا!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط ع.خالقي
|
نمی خواهد بترسی معرکه تمام شده و سر حسین را بریده اند به کوفه فرستاده اند .
نزدیک بیا.
بلند شو خبری نیست گوشهایت را نزدیک بیاور نزدیک تر.
از دهان باز این زخم های سرخ از حنجره ی استخوانی این ستون های شکسته و این آسمان های بلند چه میشنوی؟
این پیر مرد را ببین اگر چه سر ندارد ولی ازخطوط انگشت هایش از پوست چروکیده اش میتوانی بشناسیش.این حبیب است.
این که حنجره اش بوی قرآن میدهد بریر است.
این نعش سیاه که خون سفیدش مثل یاس بر روی دستهای نسیم تا تمامی نهانگاه های شش ها را پر میکند این جون غلام ابوذر است.
این کودک که هنوز با گردن خمیده دارد به زخم شمشیری که بر عمویش مینشیند نگاه میکند عبدالله برادر قاسم است فرزند مجتبی است.
اینها اینها که با تیر ونیزه به زمین دوخته شده اند یاران حسین هستند میترسیدندکه با صدای حسین استخوان هایشان راه بیفتد و نعش هاشان سر بر دارند همه را با سم اسب و با تیغ و تیر به زمین بسته اند.
آیا میتوانی دورتر بیایی بیا با او که در کنار شریعه بی دست نشسته اری بی دست نشسته
نشستن را که میفهمی
او که بی دست و بی سر نشسته ابوالفضل است.
از آن وقت که حسین دست مهربانش را از زیر سر او برداشته و چشمش را پاک کرده دارد حسین را نگاه میکند.حتی وقتی که سرش را جدا کردند دارد با گردن افراخته اش حسین را میپاید.
باور نمیکنی؟
ببین همه ی اینها دارند با زخم هایشان یکدیگر ر امرهم میزنند.
این مصحف پاره پاره را میشناسی این علی اکبر است.
حسین نتوانست پاره پاره هایش را بردارد.صحاف آوردند با بوریا آوردندتا از این ورقه های پاره پاره قرانی مجلد بسازندو مجلد نه با جلد زرکوب که با جلد قرمز رنگ با رنگ ارغوانی خون
نمیدانم با رنگ عشق؟با رنگ محمد؟بارنگ علی؟با رنگ فاطمه؟با رنگ خدا؟با صبغه الله؟
باز هم میتوانی ببینی؟
من که چشمم تار است. من که در دلم غوغاست....
پ. ن:صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عبدون(۱۳۸بقره)
(عین.صاد)
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط ع.خالقي
|
من هنوز حیرانم از راز میان محرم، مُحرِم و مَحرَم...
.
.
.
پ.ن: مولای من
سینه زدن با ذکر یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی....روزیم کن که سخت دلتنگم...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط ع.خالقي
|
چقدر امروز خوشحالم....درست مثل دیروز و پریروز وهفته ها و ماه های قبل...................
امروز بعد از نه سال دوباره ادواردو آنیلی(شهید مهدی)رو در هدیه مسیح پیدا کردم..چقد مشتاق بودم برای بیشتر دونستن از زندگیش..
و دیروز شعرهایی که مدتهای طولانی در گوشه و کنار دیده بودم در گریه های امپراتور یافتم..
چه خاطره ها که از سالهای دانشکده برام مرور نشد و چه حظ ها که نبردم...
و پریروز با عروس ماه میشوم کیف کردم...با شاهزاده ی حسین... با شهربانو..
این کتابای کوچیک چه هدیه های بزرگی که به من ندادن...
دوس دارم به همه هدیه بدم و وایسم کنارشون تا زود بخونن و از احساسشون برام بگن.مخصوصا به شاگردام که حالا باید ازشون جداشم...
دوس داشتم بابت تمام روزی های قشنگی که این مدت خدا بواسطه روزی آور زندگی زمینیم بهم هدیه داده چیزی داشتم که تقدیمش کنم
اما...
تمام سجده های شکر شبانه ام نثار تو
کم مرا بپذیر به بزرگی روحت..
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط ع.خالقي
|